خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





برگشتم خونه

    دوستان عزیزم سلام

    یه مدتی فرصت نداشتم بیام و بنویسم. امروز دیگه فکر کردم دارم خیلی بی معرفت بازی در میارم! خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی ممنون از لطف همه شماهایی که بهم سر می زدین. واقعا احساس آرامش خوبی به من می داد وقتی می دیدم یه دوستی که هیچوقت ندیدمش داره برام فکر می کنه و راه حل می ده. باز هم یه دنیا ممنون

     

    اما جریان برگشتنم:

    همونطور که فکرشو می کردم "اون" خودش هیچ کاری نرکد. سه شنبه هفته پیش رفته بود خونه مامانش و مامانش احوال منو پرسیده بود. اون هم گفته بود ولش کن. با هم قهریم. از اون لحظه دیگه مامانش ول نکرد. زنگ زد به من. سر کار بودم. دوساعت بعد زنگ زد، پرسید چی شده. جریان رو براش گفتم. ازش پرسیدم "اون" چی گفت؟ بهم گفت: ببین هر کی تنها بره قاضی راضی برمی گرده. باید بیاین بشینین دوتایی حرف بزنین. بعد گفت که شب میاد خونه ما و من هم برم تا با هم صحبت کنیم.

    بهش گفتم "اون" منو از خونه بیرون کرده و تا نیاد دنبالم من هیچ جا نمیام. گفت آخه اگه بیایم خونه مامانت، خواهرت اینا می فهمن و ما نمی خوایم اینطور بشه. من هم گفتم اشکال نداره شما بیاین، کلید خونه همسایه دست بابامه میریم اونجا صحبت می کنیم. خلاصه مادرشوهره راضی شد و گفت عصر میان خونه بابا. من هم گفتم که عصر مهمون دارم و 8.5 به بعد بیان (البته مهمون داشتم اما کلاس هم می خواستم بذارم!!!)

    عصر زنگ زد و گفت ببین من خونه تونم. پام درد می کنه. تو پاشو بیا به خاطر من. گفتم ببینین الان هم شما دارین به من زنگ می زنین "اون" یکبار هم زنگ نزده. وقتی هم که بیام می گه تو خودت رفتی، خودت اومدی. برای همین هم من نمیام، خودتون بیاین. می دونستم مادرشوهره روش نمی شه بیاد جلوی بابا و مامانم. دوباره زنگ زد گفت ببین "اون" دستش بنده روش نمی شه حرف بزنه. اون هم از اون ور داد می زد که نمی خواد بیای اصلا. من هم خیلی لجم گرفت. گفتم حالا که اینطوره اصلا نمیام. دیگه مادرشوهره ناراحت شد و با اون دعوا کرد و بهم گفت ببین من سختمه بیام جلوی مامان بابات ولی آژانس می گیریم میایم دنبالت. دیگه نخواستم پیرزن رو اذیت کنم. گفتم باشه. اومدن دنبالم و رفتیم خونه.

    تو خونه سه ساعت دعوا می کردیم و مادرشوهره میونجی گری می کرد. واقعا خدا خیرش بده. من یا بابا و مامان من هیچکدوم نمی تونستیم اینجوری تحمل کنیم و دو نفر رو آروم کنیم. من اگه خودم بودم که شاید می گفتم آقا بیاین بریم طلاق بگیرین و خلاصم کنین! خلاصه مادرشوهره شب هم همونجا موند. صبح می رفتم بیرون ماچش کردم و ازش معذرت خواهی و تشکر کردم. کلی حال کرد،  فهمیدم :-*

    اما من یه هفته ای طول کشید تا دوباره بشم همون آدم اول. اصلا نمی تونستم دوباره با "اون" صمیمی بشم

     

    بعدا به "اون" جریان حل مسئله که تو پست روانشناسی نوشتم رو گفتم. حرفهاش جالب بود و تأیید کننده نظریه من!! می گفت من از بابات توقع داشتم پادرمیونی کنه... نیومدم دنبالت ببینم بابات چقد کشش می ده.... مامانت باید یه کاری می کرد.... ببین مامان من چه کرد و و و !!!

    وقتی اینا رو می گفت از یه طرف حرص می خوردم و از یه طرف با خودم حال می کردم که مرضش رو درست تشخیص دادم! واقعا همه مسائل زندگیش رو می خواد یکی دیگه حل کنه. بهش گفتم آخه تو چرا فکر نکردی خودت مشکلت رو حل کنی؟ فقط بابای من و مامان من و مامان تو و خدا و.... اون مثل همیشه اول حرفای منو به شوخی گرفت. اما بعد یه ذره رفت تو فکر. به نظرم روش تأثیر گذاشته باشه و بخواد دیگه مسئله حل کنه. یعنی امیدوارم!!

     


    این مطلب تا کنون 6 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : خونه ,گفتم ,خیلی ,مادرشوهره ,کنیم ,ببین ,خیلی خیلی ,خلاصه مادرشوهره ,
    برگشتم خونه

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده